حكيم ابوالقاسم فردوسى

208

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

آشتى بجويم . بزرگان و سران سپاه همه آشتى جويى خواستند . آن گاه به گرسيوز گفت : بسيج سفر كن دويست سوار بر گزين ، صد اسب تازى زرين ستام ، تاجى گوهر آگين و شاهوار ، صد شتروار گوناگون گستردنى ، دويست غلام و كنيز برگير و نزد سياوش برو چون رسيدى به او بگو : ز يزدان بر آن گونه دارم اميد * كه آيد درود و خرام و نويد به بخت تو آرام گيرد جهان * شود جنگ و ناخوبى اندر نهان تو شاهى و با شاه ايران بگوى * مگر نرم گردد سر جنگجوى آمدن گرسيوز نزد سياوش گرسيوز چون به درگاه سياوش بار يافت از دور زمين ادب بوسيد . سياوش حرمتگزارى وى را بر پاى خاست او را نواخت و از افراسياب پرسيد . گرسيوز هديه‌ها را از نظر شاهزاده گذراند ، پيام آشتىجويانهء سپهدار توران را گزارد . رستم به گرسيوز گفت : اكنون نوبت شادى است يك هفته بمان و با ما به شادخوارى و خرمى بنشين . به فرمان پيل تن براى گرسيوز جايگاهى سزاوار آراستند . چون شب درآمد پيل تن و شهزاده در آن كار راى زدند . رستم از آمدن گرسيوز بدان شتاب بدگمان بود و گفت : بايد طلايه‌دارانى به هر سو فرستاد تا دشمن ناگهان بر ما نتازد . همچنين بايد افراسياب صد تن از بستگان خويش را به رسم گروگان پيش ما بفرستد . از سوى ديگر بايد دانايى زبان آور نزد شاه بفرستيم و او را از آشتى جويى افراسياب آگاه كنيم . چون خورشيد سر از افق سرزد گرسيوز نزد سياوش آمد . شهزاده به مهربانى و گرم رويى از او پرسيد : ديشب بر تو چگونه گذشت ؟ سپس گفت : بايد از سوى من به افراسياب پاسخ برى كه اگر راستى را جوياى آشتى هستى و زيرنوش ز هر ندارى بايد صد تن از بستگان خود را به رسم گروگان نزد من بفرستى افزون بر اين هر چه از شهرهاى ايران زمين را